تبليغاتX
کلبه تنهایی
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 

۱) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.

۲) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

۳) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را می طلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز می شود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

8)تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹) در سال شما ۱۰ روز را به بازی می گذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است.

۱۱) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

۱۲) ۱روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 1:33  توسط علی  | 

سالها پيش نوشته بودم از فتح قله هاي عشق،
نوشته بودم از كشف عمق آبي و زلال گسترده،
سپيد آكنده از عطر شكوفه هاي سيب؛
چه زيبايي تو اي عشق!
مي ماني در دل. با هزار كينه اگر بيرونت كنند؛

تو مانده اي، اي عشق!
اين منم كز تو گذر كرده ام به اشك ...
و اينك اين منم، در بلنداي تمناي تو؛
دوستت دارم، با صداي آهسته ...

 

 عشق شکیباست وسرشار از خوبی
عشق بی طرف است
هرگز حسود نیست
عشق نه پر مدعاست و نه مغرور
هرگز نه خشن می شود نه خودخواه
عشق نه زود خشم است و نه کینه توز
هرگز شاد نیست اگر خطا و اشتباه باشد
اما زیبایی را درحقیقت می یابد
عشق همه را می بخشد
همه را باور دارد
همواره امیدوار و مقاوم است

واین است معنای عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 3:19  توسط علی  | 


 

 

 

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 5:51  توسط علی  | 


  مردی خواب عجیبی دید او در عالم رویا دید که نزد


   فرشتگان رفته وبه کارهای آنها نگاه میکند هنگام


   ورود دسته بزرگی ازفرشتگان را دید که سخت


مشغول کارند وتند تند نامه های را که توسط پیک ها از


 زمین میرسند بازمیکند وآنها را داخل جعبه های میگذارند


 مرد از فرشته ای پرسید شما دارید چکار میکنید فرشته ای


 درحالی که داشت نامه ای را باز میکرد جواب داد اینجا


 بخش دریافت است ما دعاها وتقاضاهای مردم زمین


 راکه توسط فرشتگان به ملکوت میرسند به خدا تحویل میدهیم


 مرد کمی جلو تر رفت باز دسته بزرگی دیگری از فرشتگان


 را دید که کاغذهای را داخل پاکت میگذارند وآنهارا توسط


پیک به زمین میفرستند مرد پرسید شما چکار میکنید یکی از


 فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ما الطاف


 ورحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین میفرستیم


 مرد کمی جلو تر رفت ویک فرشته را دید که بیکار نشسته


مرد با تعجب از فرشته پرسید شما اینجا چکار میکنید


 وچرابیکاری فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است


مردمی که دعاهایشا ن مستجاب شده باید جواب تصدیق دعا


 بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب میفرستند مرد از


 فرشته پرسیدمردم چگونه میتوانند جواب تصدیق دعاهایشان


را بفرستند فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط باید بگویند


خدایا متشکرم


می توانم نفس بکشم!


زنده ام!


چه زیباست.


خدایا سپاسگزارم


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 5:41  توسط علی  | 

به نام زینب کبری

به نام روز عاشورا

به نام خیمه زینب

که رفته بود بر یغما

به نام عطر بوی یاس

به یاد حضرت عباس

به یاد آب آب کردن ها

اهل بیتی را تشنه - خواب کردن ها

به نام  عشق و آزادی

یه یاد آن همه مردی

به نام شش ماهه سربازی

شکسته می زند سازی

به نام قاسم و اکبر

به یاد مادرم اطهر

به نام  اسب بی صاحب

که گم کرده است خود راکب

به نام ظهر عاشورا

به گودال و دل و غوغا

به نام گل گم  کردن زینب

به یاد هر گل بو کردن زینب

............................

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 11:26  توسط علی  | 

من اگه دستتو داشتم روي شونه هاي خسته ام

چه غمي توي نگام بو حتي با بغض شكسته ام

من اگه چشماتو داشتم كه فق مال خودم شه

ديگه گريه نمي كردم مثِ بارون توي بيشه

من اگه مهرتو داشتم كه فقط مال دلم شه

مي شدي رهگذري كه ردپاي ساحلم شه

تو اگه ناز چشاتو، توي لحظه هام مي ذاشتي

همه چي به پات مي ذاشتم اگه حتي دل مي خواستي

من اگه روزي شكسته از دل تقويم سالم

تو ببخش به مهربونيت كه شكسته پر و بالم

اگه بغض من شكسته ، اگه باروني چشمام

تو ببخش به ناز چشمات ، بي ستاره است آسمونام

اگه تنهايي سرودن شده عادت دل من

تو بيا نذار بميره دل من توُ قفس تن

اگه لالايي پونه واسه ما خوابي نداره

پونه تقصيري نداره ، دلامون خسته و زاره

اگه واژه سرودن واسه چشماي تو كم بود

تو ببخش به مهربونيت ، نگو قلبت پرِ غم بود

دل تنهاي منم باز ديدي كه بهونه گيره

بيا تنهاييم رو بشكن كه دلم بي تو مي ميره

من اگه واست نوشتم كه دلم تنهاي تنهاست

تو نگير به دل عزيزم همه چيز مثل يه روياست

من اگه يه روز سرودم فاصله قد يه دنياست

ببر از خاطره هامون ، بودنت مثل يه درياست

من اگه يه شب نشستم زير نور چشم نازت

چرا تو بهونه كردي خستگي و غم سازت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2:58  توسط علی  | 

 

 

فقط نگاه می کنم

       به سلامی و نگاهی

                       به عروج عرشیایی

                           به نسیم سحرگاهی

فقط نگاه می کنم

                   به ندایی آسمانی

                      که ستاره ای و ماهی

                               که تو راز کهکشانی

فقط نگاه می کنم

                به سرانجام سرابی

                         که برای چشم من ، تو

                                   شده ای راز شهابی

فقط نگاه می کنم

             به نگاه خسته تو

                    که ترانه سر دهم باز

                                      به لبان بسته تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2:48  توسط علی  | 

 

 

نازنين از تو چه پنهان كه هوايت كردم

به تمناي وجودت كه صدايت كردم

اي تو رويا همه وقتي به سراغم آيي

چه بگويم كه دلم خوش به هوايت كردم

نوش و مِي ، مي طلبم از تو و هم زباني ات

چه كنم ياسمنم ، ناي و نوايت كردم

همه زندگاني ام لحظه آرامش تو است

كه دگر تاب و تبم را به فدايت كردم

بشكني ساز دلم را ، چه بگويم از تو؟

كه دگر ساز دلم را كوك ندايت كردم

اي گل قاصدكم ، دست به دستان تواَم

....

..

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2:45  توسط علی  | 

 

روزی مردی در خواب میبند که خدا به او میگوید :

« آیا دوست داری صحنه ای از زندگی ات را پیش رویت نشان دهم؟» مرد از خود اشتاق نشان میدهد و آنگاه  در مقابل چشمان او افقی مانند ساحل دریا ظاهر میشود و او آینده ی خود را میبیند که در لحظه های سخت زندگی دو رد پا بر روی شن های ساحل است !!!

مرد از خدا میپرسد:« این رد پاهای چه کسانی است ؟»

خداوند میگوید:« یکی از آن تو و دیگری از آن من است که همراه تو هستم در سختی ها» مرد خرسند میشود!

 در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگ تری را پیش روی خود میبیند و بر روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده میکند!

 با گله به خدا میگوید:« پس چرا مرا تنها گذاشتی این رد پای من است که در مشکلات تنهایم؟»

خدا میگوید:« نه این رد پای من است»

مرد میپرسد:« پس من کجا هستم؟»

خدا میگوید:« تو در آغوش منی وقتی مشکلات از هر سو به تو هجوم می آورند»

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 2:47  توسط علی  | 

 

چتر ها را بايد بست

زير باران بايد رفت
                                                                                                                                        فکر را خاطره را زير باران بايد برد

باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد ديد

عشق را زير باران بايد جست

زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است

(سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 6:8  توسط علی  | 

محاکمه عشق

جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل

و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود

یعنی فراموشی

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

اهای چشم مگر تو نبودی که هر روز ارزوی دیدن اونو داشتی

ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوش شنیدن صداش بودی

یا تو ای لب مگر تو نبودی که در اتش بوسه زدن به او میسوختی

و شماپاها که همیشه اماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا اینچنین با او مخالفید

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :دیدی قلب همه از عشق بیزارند

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را ازرده

چرا هنوز از او حمایت میکنی

قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کارثانیهقبل را تکرار میکند

و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 5:19  توسط علی  | 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 4:39  توسط علی  | 

شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

یادم دادی بسوزم... دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

می دونی که دوست دارم

واسه اینه که دل می سوزونی تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشیمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 4:50  توسط علی  | 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "

 

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

                    

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 3:36  توسط علی  | 

 وقتی غریبه ای گفت :تولدت مبارك

 وقتی برای قلبت همسایه ای دگر هست

 وقتی برای اشكت هم غصه ای دگر هست

 وقتی برای دیدار وقتی برای من نیست

 وقتی برای احساس قلبی به نام دل نیست

 چرا به من نگفتی جشنی برای من نیست ؟؟

 چرا به من نگفتی قلبت از آن من نیست ؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 3:15  توسط علی  | 

پنج وارونه چه معنا دارد

                     خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

                 کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوارو درختان دیدم

                 گفت: مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد

من به او خندیدم و با خود گفتم:

                 هر زمان با دلش بی وقفه ی درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

                 بی گمان میفهمی

پنج وارونه چه معنا دارد...

                                           

                        

                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 4:36  توسط علی  | 

 

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست میداری دوستت ندارد           

کسی که تو را دوست می دارد ، تو دوستش نداری 

اما کسی را که دوست داری او هم تو را دوست دارد

 به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسید

و این رنج است و زندگی یعنی این . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:21  توسط علی  | 

این خداییش خیلی قشنگه
پیش از اینها فکر میکردم خدا  
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها  
خشتی از الماس وخشتی از طلا  
پایه های برجش از عاج و بلور  
بر سر تختی نشسته با غرور  
ماه برق کوچکی از تاج او  
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان  
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش  
سیل و طوفان نعره توفنده اش  
دکمه پیراهن او آفتاب  
برق تیغ و خنجر او ماهتاب  
هیچکس از جای او آگاه نیست  
هیچکس را در حضورش راه نیست  
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود  
آن خدا بی رحم بود و خشمگین  
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود  
مهربان و ساده وزیبا نبود  
در دل او دوستی جایی نداشت  
مهربانی هیچ معنایی نداشت  
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها  
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است  
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند  
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند  
تا خطا کردی عذابت می کند
  در میان آتش آبت می کند
  با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا  
ترس بود و وحشت از خشم خدا  
هر چه می کردم همه از ترس بود  
مثل از بر کردن یک درس بود  
مثل تمرین حساب و هندسه  
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود  
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
  *****  
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر  
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا  
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!  
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند  
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
  با وضویی دست ورویی تازه کرد  
با دل خود گفتگویی تازه کرد  
گفتمش پس آن خدای خشمگین  
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟  
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست  
مهربان وساده وبی کینه است  
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد  
سفره دل را برایش باز کرد  
می شود درباره گل حرف زد  
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
  چکه چکه مثل باران حرف زد  
با دو قطره از هزاران حرف زد  
می توان با او صمیمی حرف زد  
مثل یاران قدیمی حرف زد  
میتوان مثل علف ها حرف زد  
با زبان بی الفبا حرف زد  
میتوان درباره هر چیز گفت  
می شود شعری خیال انگیز گفت....
*****  
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست  
دوستی از من به من نزدیک تر  
از رگ گردن به من نزدیک تر….
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:48  توسط علی  | 

اگر کسی عاشقت بود فقط دوستش داشته باش، اگر کسی دوست داشت بهش علاقه مند شو، اگر کسی بهت علاقه داشت بهش توجه کن، اگر کسی بهت توجه کرد فقط بهش لبخند بزن...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:34  توسط علی  | 

روزی آرام آرام آمد به سراغم... چند لحظه ای نگاهم کرد و رفت... من غوطه ور در خیال سبز خویش... او آهسته بر حیاط دلم کوبید و رفت... از آن روز دگر ندیدم خود را... شاید او خود را در من جا گذاشت و رفت... من مشتاق دوباره دیدنش در پی او... هر جا رسید از خود نشانی گذاشت و رفت... در جست و جوی او به گلستان آرزویی رسیدم...

گل نرگس گفت : روزها پیش از اینجا گذری کرد و رفت...

در میان راه... دریای محبتی دیدم... چند ماهی تشنه پچ پچی کردند که :

سوار قایقی شد و از اینجا رفت...

در سحرگاه صبح بهاری... نسیمی که با خود میبرد خستگی ها را... پرسید:

دنبال که میگردی؟  شاید دیدمش در میان راه....

گفتم : نمیدانم کیست... ولی در من غوغایی به پا کرد و رفت...

آرام خندید و گفت : شاید آن عشق است که این چنین دلت را خاکستر کرد و رفت...            

                            

عشق يعنی مستی و ديوانگی

           عشق يعنی در جهان بيگانگی  

                                                عشق يعنی شب نخفتن تا سحر 

                                                        عشق يعنی سجده ها با چشمان تر 

                    عشق يعني سر به در آويختن 

                                                      عشق يعنی اشک حسرت ريختن           

                                                عشق يعنی در جهان رسوا شدن       

                                        عشق يعنی مست و بی پروا شدن 

                                عشق يعنی سوختن يا ساختــن   

                        عشق يعنی زندگی را باختن 

               عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار

        عشق يعنی هرچه بينی عکس يار 

عشق يعنی ديـده بر در دوختـن  

        عشق يعنی در فراقش سوختن 

               عشق يعنی لحظه های التهاب 

                        عشق يعنی لحظه های ناب ناب 

                                عشق يعنی با پرستو پر زدن   

                                         عشق يعنی آب بر آذر زدن 

                                                عشق يعنی سوز نی آه شبان  

                                  عشق يعنی معنی رنگين کمان 

                                                                عشق يعنی با گلي گفتن سخن 

                               عشق يعنی خون لاله بر چمن 

                                                عشق يعنی شعله بر خرمن زدن 

                                         عشق يعنی رسم و دل برهم زدن    

                                عشق يعنی يک تيمم يک نماز       

          عشق يعنی عالمی راز و نياز       

               عشق يعنی چون محمد پا به راه        

        عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه  

عشق يعنی بيستون کندن به دست    

        عشق يعنی زاهد اما بت پرست    

                عشق يعنی همچومن شيدا شدن 

                         عشق يعنی قلــه و دريا شدن  

                                عشق يعنی يک شقايق غرق خون        

                                          عشق يعنی درد ومحنت دردرون 

                                                عشق يعنی يک تبلور يک سرود  

              عشق يعنی يک سلام و يک درود     

                                                                 عشق يعنی جام لبريز از شراب 

                                                        عشق يعنی تشنگی يعنی سراب 

                                                عشق يعنی حسرت شبهای گرم 

                   عشق يعنی ياد يک رويای نرم

                                عشق يعنی غرقه گشتن در سراب 

                         عشق يعنی حلقه های بی حساب 

                عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت 

        عشق يعنی آخــرخط بهـشــت    

عشق يعنی گم شدن در لحظه ها 

        عشق يعنی آبـی بی انتـــها   

                عشق يعنی زرد تنها و غريب  

                         عشق يعنی سرخی ظاهر فريب 

                                عشق يعنی تکيه بر بازوی باد 

                                           عشق يعنی حسرتت پاينده باد 

                                                 عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او

 

          

                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 4:57  توسط علی  |